تأملاتی در کتاب "از مؤلفههای روانشناسی اسلامی"
قسمت اول
حمد و سپاس خداوند جهانیان را، و درود و سلام بر پیشوای پرهیزگاران، و سرور رسولان، فرستاده رحمت برای جهانیان، سرور ما محمد و بر آل و اصحاب او اجمعین، ما را با آنان قرار ده، و در زمره آنان محشور کن به رحمتت ای مهربانترین مهربانان.
ای مسلمانان:
شنوندگان گرامی، شنوندگان رادیو دفتر اطلاع رسانی حزب التحریر:
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته، و بعد: در طول چند قسمت با شما خواهیم بود، به میزانی که خداوند برای ما بگشاید، در آن با شما در کتاب "از مؤلفههای روانشناسی اسلامی" تأمل می کنیم. و به منظور توضیح منظور از اصطلاح "شخصیت اسلامی" می گوییم و از خدا توفیق می طلبیم:
شخصیت در هر انسانی از ذهنیت و روان او تشکیل شده است، و شکل و جسم و ظاهر و غیره در آن دخالتی ندارد، همه اینها پوسته هستند، و سطحی نگری است که کسی فکر کند اینها عاملی از عوامل شخصیت هستند یا در شخصیت تأثیر می گذارند.
در بین مردم رایج شده است که هرگاه شخصی را ببینند که به ظاهر و شکل و جسم و ظاهر خود اهمیت می دهد، این عبارت را به او اطلاق می کنند: "او دارای شخصیت است"، و اغلب صاحبان مشاغل و مدیران شرکت ها در مصاحبه های استخدامی خود بر این جنبه ها تمرکز می کنند، به پوسته ها و امور سطحی اهمیت می دهند و از جنبه مهم تر شخصیت، یعنی ذهنیت و روان، غافل می شوند، که در نتیجه منجر به انتخاب نادرست و شکست در کارها می شود.
و درست آن چیزی است که در افتتاحیه این قسمت گفتیم، و آن اینکه شخصیت در هر انسانی از ذهنیت و روان او تشکیل شده است، و شکل و جسم و ظاهر و غیره در آن دخالتی ندارد، همه اینها پوسته هستند، و سطحی نگری است که کسی فکر کند اینها عاملی از عوامل شخصیت هستند یا در شخصیت تأثیر می گذارند. و شواهد بسیاری این رأی ما را تأیید می کند، از جمله سخن شاعر:
زبان جوان نصف و نصف دل اوست پس جز تصویری از گوشت و خون باقی نماند
و این گفته آن را تأیید می کند: "همانا انسان به دو عضو کوچک خود شناخته می شود: قلب و زبانش". هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، هیئت هایی از هر شهر برای بیان نیازها و تبریک آمدند، هیئتی از حجاز بر او وارد شد، پس پسری هاشمی برای سخنرانی پیش قدم شد، و جوان بود، عمر گفت کسی که از تو بزرگتر است سخن بگوید، پسر گفت: خدا امیرالمؤمنین را اصلاح کند، همانا انسان به دو عضو کوچک خود شناخته می شود: قلب و زبانش، پس هرگاه خداوند به بنده ای زبانی گویا و دلی حافظ ببخشد، شایسته سخن گفتن می شود و کسی که سخنانش را می شنود قدر آن را می داند، و اگر ای امیرالمؤمنین، کار به سن باشد، در امت کسانی هستند که از تو به این مجلس سزاوارترند، عمر گفت راست گفتی، هر چه می خواهی بگو، پسر گفت: خدا امیرالمؤمنین را اصلاح کند، ما هیئت تبریک هستیم نه هیئت مصیبت، و به خاطر نعمتی که خداوند به وسیله تو بر ما ارزانی داشته است به سوی تو آمده ایم، و جز رغبت و ترس ما را به سوی تو نکشانده است، اما رغبت این است که از سرزمین خود به سوی تو آمده ایم، و اما ترس این است که بعد از عدل تو از جور تو در امانیم، عمر گفت: مرا موعظه کن ای پسر، گفت: خدا امیرالمؤمنین را اصلاح کند، همانا گروهی از مردم، بردباری خداوند نسبت به خود و طول آرزویشان و ستایش بسیار مردم از آنان را فریبنده یافتند، پس قدم هایشان لغزید و در آتش افتادند، پس بردباری خداوند نسبت به خود و طول آرزویت و ستایش بسیار مردم از تو، تو را نفریبد، که قدمت بلغزد، و به آن قوم ملحق شوی، پس خداوند تو را از آنان قرار ندهد، و تو را به صالحان این امت ملحق کند، سپس سکوت کرد. عمر پرسید: عمر پسر چند است؟ گفتند: یازده سال، سپس از او پرسید، پس او از فرزندان حسین بن علی رضی الله عنه بود، پس او را به نیکی ستود، و برایش دعا کرد، و این شعر را خواند:
بیاموز که انسان عالم به دنیا نمی آید و برادر علم مانند کسی نیست که نادان است
همانا بزرگ قوم اگر علمی نداشته باشد کوچک است هنگامی که محافل به او توجه کنند
پس هر آنچه غیر از ذهنیت و روان است پوسته است، این را نیز این گفته تأیید می کند: "وقت آن رسیده که ابوحنیفه پاهایش را دراز کند". امام ابوحنیفه رحمه الله با شاگردان خود در مسجد جمع شده بود، و مشغول شرح مسئله ای فقهی بود، در این هنگام مردی خوش چهره و فاخر لباس وارد مسجد شد، که در ظاهر به نظر می رسید از اهل زبان و علم و ادب باشد.
هنگامی که ابوحنیفه هیئت و ظاهر آن مرد را دید، گمان کرد که او از اهل علم و فصاحت و ادب و بلاغت و تدبیر و فراست است، و بلافاصله ابوحنیفه به وجود او احترام گذاشت، سپس نحوه نشستن خود را تنظیم کرد، و عمامه اش را بالا برد، و پاهایش را جمع کرد، و او رحمه الله -چنانکه از او روایت شده است- از درد زانو رنج می برد، اما در آن جلسه پاهایش را دراز نکرد، درد را تحمل کرد و پاهایش را به احترام این مرد جمع کرد. و شرح خود را برای شاگردان قطع کرد، سپس از آن مرد استقبال کرد، همانگونه که از علما و ادبا و امرا استقبال می شود؛ زیرا اهل علم دارای شرف والا و قدر کافی هستند، که در آنان سخن شاعر محقق می شود:
علم خانه هایی می سازد که ستونی ندارند و جهل خانه عزت و کرم را ویران می کند
هر کس در مسجد بود هیئت آن مرد را دید، پس به دلیل زیبایی ظاهر و حسن درخشان او، امر او در دل هایشان بزرگ شد. مرد در ابتدا نشست، و کلمه ای بر زبان نیاورد، پس در مورد او این مثل محقق شد: "مردان دیوار هستند تا زمانی که سخن نگویند". و معنای این مثل این است که انسان مانند دیوار است تا زمانی که سخن نگوید آنچه در پشت آن است شناخته نمی شود، پس اگر سخن بگوید آنچه دیوار پنهان می کرد آشکار می شود، دیوارهایی هستند که باغ های پر از گل های سفید را پنهان می کنند، و دیوارهایی شهرهای زیبایی با نهرهای فراوان را پنهان می کنند، و دیوارهایی هستند که چیزهای بی ارزشی را پنهان کرده اند که برای بیننده اندوه به ارمغان می آورد.
بعد از گذشت مدتی آن مرد از ابوحنیفه پرسید: ای ابوحنیفه من از تو می پرسم پس اگر عالمی هستی که در فتوا به او تکیه می شود به من پاسخ بده! در ابتدا ابوحنیفه احساس کرد که از طرف عالمی ربانی مسئول است که کسی به گرد او نمی رسد، پس به او گفت: بفرمایید. مرد: روزه دار چه زمانی افطار می کند؟ بعد از پرسیدن این سؤال از ابوحنیفه، احساس کرد که او از این سؤال هدفی عمیق دارد، زیرا سؤال او آسان و ساده بود، که ممکن است پسران به آن پاسخ دهند، پس ابوحنیفه گمان کرد که مرد می خواهد صبر او را در برابر سؤالات بی اهمیت افراد عادی آزمایش کند، پس امر آن مرد در دل ابوحنیفه بزرگتر شد.
ابوحنیفه پاسخ داد: هرگاه خورشید غروب کند، روزه دار افطار می کند. مرد بعد از پاسخ ابوحنیفه گفت، در حالی که چهره اش جدیت و قاطعیت و عجله را نشان می داد، و گویا چیزی را یافته بود که ابوحنیفه را به خاطر آن سرزنش کند. مرد: و اگر خورشید آن روز غروب نکند ای ابوحنیفه؟ و بعد از سؤال دومش آنچه را که دیوار آن مرد پنهان می کرد برای ابوحنیفه آشکار شد، دیوارش محکم ساخته شده، خوب رنگ آمیزی شده، دارای تزئینات است، و محکم است. اما متأسفانه دیوار یک قبرستان است، چه قبرستانی! قبرستان آدمیان نیست، بلکه قبرستان جهل است. ابوحنیفه با لبخندی پهن به چهره آن مرد لبخند زد، سپس سخن مشهور خود را گفت که در لا به لای مجلدات سیره با آب طلا نوشته شده است و به مثلی تبدیل شده است که گذشتگان برای آیندگان به ارث می گذارند و آن این است: "وقت آن رسیده که ابوحنیفه پاهایش را دراز کند" و این مثل بر هر کسی که مصمم به ارائه چیزی است صدق می کند، پس او قصد بذل و تلاش دارد، اما از سطح آنچه در مقابلش است یا کسی که در مقابلش است غافلگیر می شود. در آن هنگام می بیند که جایی برای تلاش و کار او نیست، و استراحت بهتر و اولی است، و باید پاهایش را دراز کند همانطور که ابوحنیفه دراز کرد؛ بنابراین هر کس که می خواهد کار کند باید از فراهم بودن محیط سالم اطمینان حاصل کند، تا در لحظه ای معین مجبور نشود همانطور که امام ابوحنیفه گفت بگوید.
بنابراین هر آنچه غیر از ذهنیت و روان است نسبت به شخصیت پوسته است، این را نیز سخن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه تأیید می کند، او فرمود: "سخن بگویید تا شناخته شوید، همانا انسان زیر زبانش پنهان است". و این را نیز سخن عمر بن خطاب رضی الله عنه تأیید می کند، او بر این باور است که صاحب شخصیت اسلامی تا زمانی که به این صفت توصیف شود، باید برای خود و امت اسلام و دین اسلام سودمند و مفید باشد، و فقط از طریق ظاهرش قضاوت نمی شود؛ به همین دلیل گفت: "من مردی را می بینم و از او خوشم می آید، پس می گویم: آیا حرفه ای دارد؟ اگر گفته شود: "نه" از چشمم می افتد!
شنوندگان گرامی: شنوندگان رادیو دفتر اطلاع رسانی حزب التحریر:
در این قسمت به همین مقدار بسنده می کنیم، به امید اینکه در قسمت های آینده به تأملات خود ادامه دهیم ان شاء الله تعالی، تا آن زمان و تا دیداری دیگر، شما را در پناه خدا و حفظ و امنیت او می سپاریم. از حسن استماع شما سپاسگزاریم و سلام علیکم و رحمت الله و برکاته.