خلاصه کتاب تفکر - قسمت اول
انسان بهترین مخلوقات است، زیرا از دیگران با عقلش متمایز می شود، پس لازم بود که عقل و تفکری که ثمره عقل است را تعریف کنیم، همانطور که دانش ها ثمره تفکر هستند.
توجه بشر بیشتر معطوف به محصول عقل بوده تا خود عقل. با وجود اینکه تلاش هایی برای تعریف عقل صورت گرفته است، اما ناموفق بوده و صاحبان آنها موفق نشدند، فلاسفه یونانی در تعریف خود از عقل به منطق رسیدند و این برای دانش فاجعه بود، همچنین فلسفه را به معنای تعمق در ماورای ماده یعنی وجود تعریف کردند و از واقعیت دور بودند.
شکست آنها در شناخت واقعیت تفکر به این دلیل است که در عقلی که اساس تفکر است تحقیق نکردند، زیرا اصل این است که ابتدا عقل بررسی شود، سپس تفکر و بعد از آن می توان در مورد دانش قضاوت کرد که آیا علم است یا فرهنگ یا چیز دیگری.
تمام تلاش ها برای تعریف عقل، حتی به سطح نظر هم نرسید، به جز تلاش کمونیست ها، که اگر بر الحاد اصرار نمی کردند، به تعریف صحیح می رسیدند، زیرا آنها تحقیق کردند که چه چیزی اول وجود داشته، فکر یا واقعیت، و گفتند که واقعیت قبل از فکر وجود داشته، زیرا وجود چیزی قبل از ماده را انکار می کردند، پس گفتند که عقل بازتاب ماده بر روی مغز است و این نزدیک به حقیقت است، واقعیت برای ایجاد فرآیند ذهنی ضروری است، همانطور که مغز ضروری است، اما آنها اشتباه کردند وقتی گفتند که آن بازتاب است و همچنین در گفتن اینکه واقعیت قبل از فکر وجود داشته است، زیرا اگر غیر از این می گفتند، این بدان معناست که کسی که فکر را به انسان داده غیر از واقعیت است و این مخالف این گفته آنهاست که جهان ازلی است، پس تصور می کردند که چگونه انسان اولیه آزمایش هایی را روی واقعیت انجام می داده تا به دانش دست یافته است و درک نکردند که وجود اطلاعات قبلی برای فرآیند ذهنی ضروری است، وگرنه حیوان هم فکر می کرد؛ زیرا عقل دارد، اما اطلاعات قبلی ندارد.
این آیه که نشان می دهد خداوند اسامی را به آدم آموخت، نشان می دهد که اطلاعات قبلی شرطی ضروری برای فرآیند ذهنی است. فرآیند ذهنی بازتاب نیست، بلکه احساس است؛ زیرا بازتاب مستلزم این است که در مغز و واقعیت قابلیت بازتاب وجود داشته باشد (مانند آینه)، اما در مغز قابلیت بازتاب وجود ندارد، بلکه آنچه اتفاق می افتد احساس از طریق حواس پنج گانه است، پس حس به مغز منتقل می شود و این در امور مادی آشکار است، اما در امور معنوی، باید احساس وجود داشته باشد، مثلاً اینکه جامعه منحط است. چیزهای مادی به طور طبیعی حس می شوند و اگرچه بسته به درک طبیعت آنها قوی و ضعیف می شوند، بنابراین احساس فکری قوی ترین نوع احساس است. اما امور غیر مادی تنها با وجود درک از آنها یا از طریق تقلید حس می شوند.
اما این احساس به تنهایی منجر به فرآیند ذهنی نمی شود، یک احساس به اضافه یک احساس به اضافه یک میلیون احساس تنها منجر به احساس می شود، پس باید اطلاعات قبلی وجود داشته باشد، به عنوان مثال اگر کتابی سریانی را به کسی بدهیم که چیزی از این زبان نمی داند، هیچ فرآیند ذهنی رخ نخواهد داد و گفته نمی شود که زبان ها واقعیت متفاوتی دارند، فرآیند ذهنی یکی است. و همچنین اگر به کودکی سنگ، مس و طلا بدهیم، نمی تواند طبیعت آنها را بشناسد و اگر نام های آنها را به او بدهیم بدون اینکه نام آنها با واقعیت هر کدام همراه باشد، نمی تواند مثلاً سنگ را تشخیص دهد. البته این از نظر درک عقلی است، اما از نظر درک شعوری ناشی از غرایز و نیازهای ارگانیک است و در انسان مانند حیوان رخ می دهد، از تکرار دادن سیب می فهمد که خورده می شود و فرآیند ذهنی از او حاصل نمی شود.
آنچه برای برخی مشتبه می شود که اطلاعات قبلی ممکن است از تجربیات خود شخص یا از دریافت حاصل شود، با نگاه به تفاوت بین انسان و حیوان و تفاوت بین نیازها و غرایز و قضاوت در مورد اشیاء رد می شود. تفاوت بین انسان و حیوان در ارتباط است، حیوان ارتباط ندارد، بلکه بازیابی احساس است، به عنوان مثال گاو از علف سمی اجتناب می کند و علف غیر سمی می خورد، اما حرکاتی که حیوان در سیرک انجام می دهد تقلید و شبیه سازی است، آنچه مربوط به غریزه است، حیوان به طور طبیعی آن را حس می کند و از تکرار احساس، آن را بازیابی می کند، اما آنچه مربوط به غریزه نیست، به طور طبیعی آن را انجام نمی دهد و اگر آن را حس کند و احساس تکرار شود، آن را بازیابی می کند و بعد از آن آن را انجام می دهد. اما تفاوت بین غرایز و نیازها و قضاوت در مورد اشیاء این است که انسان و حیوان از طریق احساس اشیاء و تکرار احساس آنها می توانند اطلاعاتی را تشکیل دهند، اما این اطلاعات در محدوده نیازها و غرایز است و از نظر قضاوت در مورد اشیاء فراتر نمی رود، اما فرآیند ارتباط در همه چیز وجود دارد، چه در غرایز و چه در نیازها و یا در قضاوت در مورد اشیاء، اطلاعات قبلی در فرآیند ارتباط ضروری است.
درست نیست که در مورد انسان اولیه فکر کنیم و آن را با انسان فعلی مقایسه کنیم، زیرا در این صورت حاضر بر غایب قیاس شده است، بلکه باید غایب را بر حاضر قیاس کرد، انسان فعلی برای انجام فرآیند ذهنی به اطلاعات قبلی نیاز دارد.
تفکر فقط توسط انسان انجام می شود؛ زیرا او تنها کسی است که مغزی دارد که خاصیت ارتباط دارد و باید قبل از وجود واقعیت اطلاعات قبلی وجود داشته باشد.
برای اینکه فرآیند ذهنی کامل شود، باید چهار رکن وجود داشته باشد که عبارتند از: مغزی که خاصیت ارتباط دارد، واقعیت، اطلاعات قبلی و احساس. عقل عبارت است از انتقال حس واقعیت به مغز با وجود اطلاعات قبلی که این واقعیت توسط آن تفسیر می شود.