خلاصه کتاب تفکر- قسمت چهارم
اما تفکر دربارۀ هستی، انسان و زندگی، تفکر دربارۀ طبیعت نیست؛ زیرا طبیعت بزرگتر از آن است، و تفکر دربارۀ جهان نیست؛ زیرا جهان هر چیزی است که خداوند تبارک و تعالی آن را سامان داده، و بررسی جهان شامل شیاطین میشود و این مورد توجه آن نیست، و بررسی طبیعت انسان را از بررسی هستی و ماهیت خویش بینیاز نمیکند. همانا هستی، انسان و زندگی از جمله مواردی است که حس بر آن واقع میشود، و آن بدین صورت است که انسان وجود خود را درک میکند و هستیای را که در آن زندگی میکند درک میکند، پس شروع به پرسش دربارۀ قبل و بعد از این هستی میکند، و عقدۀ بزرگ نزد او پدید میآید، پس اگر آن را به طور قطعی حل نکند، پرسشها نزد او برمیگردد. و این تفکر امری حتمی است، زیرا احساس به هستی، انسان و زندگی امری حتمی است، و برخی از مردم از حل عقدۀ بزرگ چشمپوشی میکنند و برخی آن را حل میکنند، و معمولاً انسان سؤالات را از خانوادهاش میپرسد، و به دلیل اعتماد به آنها یقین میکند که پاسخ آنها درست است، اما برخی از مردم پس از بلوغ به این پاسخها اطمینان پیدا نمیکنند و سعی میکنند خودشان به پاسخ برسند. چرا که اگر راه حل موافق فطرت نباشد، سوالات همچنان ذهن انسان را مشغول می کند و اگر راه حلی ارائه دهد که با فطرت سازگار نباشد، این سوالات او را آزار می دهد.
همانا کمونیسم از تفکر دربارۀ هستی، انسان و زندگی به تفکر دربارۀ ماده روی آورد، و اصل این سه را به ماده برگرداند، و ماده آنها را به آزمایشگاه کشاند، اما هستی، انسان و زندگی تابع آن نیست، سؤالات نیازمند تفکر عقلانی است و آنها به تفکر علمی منتقل میشوند، و بدین ترتیب راه حل، راه حلی برای افراد باقی میماند نه برای یک امت، و ارتباطی با زندگی ندارد. همانا حل عقدۀ بزرگ دارای جنبهای عقلانی و جنبهای از ارضای انرژی حیاتی است، و تفکر باید انرژی حیاتی را ارضا کند، و ارضای انرژی حیاتی باید موافق عقل باشد، و بدین ترتیب راه حل درست است و تخیل نیست، و باید قاطع باشد تا سؤالات برای انسان بازنگردد. درست است که انرژی حیاتی انسان را به سمت ارضا و حل عقدۀ بزرگ سوق میدهد، اما این روش عواقب ایمنی ندارد، زیرا ممکن است منجر به ارضا با فرضیات و تخیلات شود، و راه حل درست نباشد، پس باید عقدۀ بزرگ با تفکری که با غریزه سازگار است حل شود.
اما ارضای سایر نیازها مستلزم تفکر دربارۀ معاش است، اما این تفکر اگر مبتنی بر نگاه به زندگی نباشد (زیرا انسان در زندگی زندگی میکند، پس تفکر او دربارۀ معاش باید مبتنی بر تفکر دربارۀ زندگی باشد)، متعالی نخواهد بود. درست است که تفکر دربارۀ معاش بر تفکر دربارۀ هستی، انسان و زندگی مقدم است، اما برای اینکه ارضا و تفکر دربارۀ معاش متعالی باشد، باید مبتنی بر تفکر دربارۀ هستی، انسان و زندگی باشد. و درست است که ترک تفکر دربارۀ معاش، انسان را از تفکر دربارۀ معاش خود به معاش خانوادهاش، و از معاش خانوادهاش به قومش میرساند، اما این تفکر، تفکری خودخواهانه و غیرمتعالی باقی میماند. و باید تفکر دربارۀ معاش، غایت از معاش را برآورده کند، و تفکری مسئولانه باشد، یعنی سرپرست خانواده مثلاً دربارۀ خانوادهاش فکر کند، و بدین ترتیب میتوان تفکر را از سطح تفکر حیوان بالاتر برد، و این کمترین چیزی است که میتوان مشروط کرد و لزوماً به این معنا نیست که تفکر متعالی باشد.
همانا تفکر دربارۀ معاش است که شکل زندگی را میسازد، و نگاهی به اصل سرمایهداری، که اگرچه تفکر خود را دربارۀ معاش بر اساس ایدۀ کلی دربارۀ هستی، انسان و زندگی شکل داده است، و اگرچه باعث پیشرفت ملتهایی شده است که آن را پذیرفتهاند، اما برای آنها بدبختی و فلاکت به ارمغان آورده است، و آنها را در حالت اختلاف و درگیری بر سر یک تکه نان قرار داده است، سرمایهداری خالی از مسئولیت و تفکر به شکلی مسئولانه است. اما سوسیالیسم اگرچه آمده است تا مسئولیت را ایجاد کند، اما در برابر زندگی تاب نیاورد و به سرمایهداری تبدیل شد، پس نگاه معاش در حال حاضر سرمایهدارانۀ غیرمسئولانه محض در کل جهان است و باید از آن روی گرداند. درست است که تفکر دربارۀ معاش، تفکر در ارضای انرژی حیاتی است، اما به جای اینکه این رابطه با تکه نان بین انسان و انسان رابطۀ خودخواهی باشد، باید رابطۀ ایثار باشد، پس انسان وقتی میدهد همانقدر خوشحال میشود که از گرفتن خوشحال میشود. و این به معنای تفکر دربارۀ ارضای انرژی حیاتی برای دیگران نیست، بلکه باید تفکر دربارۀ ارضای انرژی حیاتی برای خود با تفکر دربارۀ دیگران به شکلی مسئولانه صورت گیرد.
همانا حقیقت به معنای مطابقت فکر با واقعیت است، پس از انتقال واقعیت از طریق احساس به مغز، و صدور حکم، اگر حکم مطابق با واقعیت باشد (مانند اینکه جامعه مجموعهای از افکار، احساسات و نظامها است) این حکم حقیقت است، و اگر مطابق با واقعیت نباشد (مانند اینکه جامعه افراد است) حقیقت نیست، به این دلیل که مجموعۀ افراد در کشتی به دلیل عدم وجود روابط بین آنها جامعهای را تشکیل نمیدهند، و هنگامی که فکر مطابق با واقعیت باشد، با فطرت سازگار است. و گفته نمیشود که چیزهایی که حس بر آنها واقع نمیشود را نمیتوان حکم کرد که حقیقت هستند، زیرا شرط عمل عقلی، احساس به واقعیت است، زیرا احساس به اثر چیز دلالت بر وجود آن دارد و حقیقت است مانند وجود خدا، اما ذات خدا تحت حس واقع نمیشود و در نتیجه نمیتوانیم دربارۀ آن حکم کنیم.
باید به مغالطات در حقایق توجه کرد، مانند تلاش برای پنهان کردن یک حقیقت با حقیقت دیگر، یا تلاش برای مخلوط کردن فکر با حقیقت، یا تردید در یک حقیقت، مثلاً اینکه یهودیان دشمن مسلمانان هستند حقیقت است و اینکه آنها دشمن مردم فلسطین هستند حقیقت است، اما حقیقت دوم ظاهر است، و به عنوان ابزاری برای پنهان کردن حقیقت اول اتخاذ شده است. مغالطاتی وجود دارد که با ایجاد اعمالی که از حقیقت باز میدارند، از حقایق باز میدارند، به عنوان مثال، با توجه به اینکه امت جز با فکر به پا نمیخیزد، غرب با تشویق اعمال مادی مانند اعتصابات و القای این توهم که پیشرفت با اخلاق حاصل میشود، مردم را از آن باز داشت.
باید به حقایق پایبند بود و بین آنها و وقایع تمایز قائل شد، زیرا اموری یا نظراتی وجود دارد که زاییدۀ شرایط هستند و خاص آن شرایط هستند، و نباید بین آنها و وقایع خلط کرد، مانند این حقیقت که ساحل، روزنهای است که غرب از طریق آن به کشورهای اسلامی نفوذ میکند، و به عنوان یک واقعه که صلیبیون در آن زمان مسلمانان را شکست دادند، پس حقیقت اینکه ساحل روزنهای است که باید بسته شود، به این واقعه که صلیبیون مسلمانان را شکست دادند نادیده گرفته شد. درست نیست که فکر را از شرایط خاص خود جدا کرد، اما نباید در حقیقت به شرایط نگاه کرد، به ویژه اینکه حقایق به روش عقلی و با جنبۀ یقینی آن گرفته میشوند، نه به روش علمی ظنی.