با حدیث شریف
ای مردم به سوی ابوذر بشتابید ... برادر خیرخواه مهربان!!
نَحُیِّیکُمْ جَمِیعًا ایها الأَحِبَّةُ المُستَمِعُونَ الکرامَ فِی کُلِّ مَکانٍ, نَلتَقِی بِکُم فِی حَلقَةٍ جَدِیدَةٍ مِن بَرنَامَجِکُم "مَعَ الحَدِیثِ النَّبوِیِّ الشَّرِیفِ" وَنَبدَأ بِخَیرِ تَحِیَّةٍ وَأزکَى سَلامٍ, فَالسَّلامُ عَلَیکُمْ وَرَحمَةُ اللهِ وَبَرَکَاتُهُ وَبَعدُ:
شنوندگان گرامی:
در ابتدا تعریفی مختصر از این صحابه جلیل القدر خدمت شما ارائه می دهیم: نام، لقب، وصف، تولد و داستان اسلام او را ذکر می کنیم، سپس تعدادی از نصیحت های او را برای شما ذکر می کنیم، خداوند از او راضی باشد: او ابوذر جندب بن جناده الغفاری است. خداوند از او راضی باشد، قامتی بلند، سر و ریشی سفید، چهره ای سبزه و لاغر داشت، خداوند از او راضی باشد در قبیله غفار بین مکه و مدینه به دنیا آمد، این قبیله به راهزنی و بستن راه مسافران و تجار و گرفتن اموالشان به زور مشهور بود، و او خداوند از او راضی باشد مردی شجاع بود که به تنهایی راه را می بست و در تاریکی صبح بر مردم یورش می برد، سوار بر اسب یا پیاده، مانند یک درنده، به محله می رفت و هر چه می خواست می گرفت.
با این حال، ابوذر رضی الله عنه از کسانی بود که تأله می کرد، یعنی از کسانی که زهد ورزیده و عبادت می کردند. و می گفت: لا إله إلا الله، و بت ها را نمی پرستید. نور ایمان به قلب ابوذر و قبیله اش نفوذ کرده بود: از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که ابوذر رضی الله عنه گفت: من مردی از غفار بودم، به ما خبر رسید که مردی در مکه ظهور کرده و ادعا می کند که پیامبر است، به برادرم گفتم: برو نزد این مرد با او صحبت کن و خبرش را برایم بیاور. او رفت و او را ملاقات کرد، سپس برگشت، پرسیدم: چه خبر؟ گفت: به خدا قسم مردی را دیدم که به خیر امر می کند و از شر نهی می کند. به او گفتم: خبرت مرا راضی نکرد. یک خورجین و عصا برداشتم، سپس به سوی مکه رفتم، او را نمی شناختم و نمی خواستم از او بپرسم، از آب زمزم می نوشیدم و در مسجد بودم. گفت: علی رضی الله عنه از کنارم گذشت و گفت: گویا این مرد غریب است؟ گفتم: آری. گفت: به خانه برو. گفت: با او رفتم، نه از من چیزی می پرسید و نه من به او خبر می دادم، وقتی صبح شد به مسجد رفتم تا از او بپرسم، اما کسی به من چیزی نگفت. گفت: علی از کنارم گذشت و گفت: آیا وقت آن نرسیده که مرد خانه اش را بشناسد؟ گفتم: نه. گفت: با من بیا. گفت: گفت: کارت چیست؟ و چه چیزی تو را به این شهر آورده است؟ گفت: به او گفتم: اگر مرا پنهان کنی به تو خبر می دهم. گفت: این کار را می کنم. گفتم: به ما خبر رسیده که مردی در اینجا ظهور کرده و ادعا می کند که پیامبر است، برادرم را فرستادم تا با او صحبت کند، اما او برگشت و خبرش مرا راضی نکرد، می خواستم او را ملاقات کنم. به او گفت: تو به راه راست هدایت شده ای، این چهره من به سوی اوست، از من پیروی کن، هر جا وارد شدم تو هم وارد شو، اگر کسی را دیدم که از او بر تو می ترسم، کنار دیوار می ایستم گویا کفشم را تعمیر می کنم، و تو برو. او رفت و من با او رفتم تا اینکه وارد شد و من با او نزد پیامبر رفتم، به او گفتم: اسلام را بر من عرضه کن. او عرضه کرد و من همان جا مسلمان شدم، به من گفت: «ای ابوذر، این امر را پنهان کن و به شهرت برگرد، وقتی خبر ظهور ما به تو رسید، بیا».
گفتم: به کسی که تو را به حق فرستاده است، قسم می خورم که آن را در میان آنها فریاد می زنم. به مسجد آمد در حالی که قریش در آن بودند، گفت: ای گروه قریش، من شهادت می دهم که هیچ معبودی جز الله نیست و شهادت می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست. گفتند: به سوی این صابئی بشتابید. برخاستند و مرا زدند تا بمیرم، عباس به من رسید و روی من افتاد، سپس رو به آنها کرد و گفت: وای بر شما! مردی از غفار را می کشید، در حالی که تجارت و رفت و آمد شما از غفار است. از من دست کشیدند، وقتی صبح شد، برگشتم و همان حرفی را زدم که دیروز زده بودم، گفتند: به سوی این صابئی بشتابید. با من همان کردند که دیروز کرده بودند، عباس به من رسید و روی من افتاد و همان حرفی را زد که دیروز زده بود. ابوذر رضی الله عنه از بزرگان صحابه و از پیشگامان در اسلام بود، گفته می شود: بعد از چهار نفر مسلمان شد و پنجمین نفر بود، بعد از اینکه مسلمان شد، پیامبر بین او و منذر بن عمرو یکی از بنی ساعده پیمان برادری بست، او راستگو بود: ابوذر رضی الله عنه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: «آسمان سایه نمی اندازد و زمین حمل نمی کند راستگوتر و وفادارتر از ابوذر، شبیه عیسی بن مریم». گفت: عمر بن خطاب رضی الله عنه برخاست و گفت: ای پیامبر خدا، آیا این را برای او می دانیم؟ فرمود: «آری، پس برای او بدانید».
از زمانی که رضی الله عنه مسلمان شد، به یکی از دعوت کنندگان به سوی خدا تبدیل شد، پدر، مادر، خانواده و قبیله اش را دعوت کرد، وقتی ابوذر رضی الله عنه مسلمان شد، گفت: پیامبر و ابوبکر رفتند و من با آنها رفتم تا اینکه ابوبکر دری را باز کرد، شروع کرد به گرفتن کشمش طائف و به ما می داد، گفت: این اولین غذایی بود که در آنجا خوردم، مدتی ماندم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من به سرزمینی دارای نخل هدایت شده ام و فکر نمی کنم جز یثرب باشد، آیا تو پیام مرا به قومت می رسانی؟ شاید خداوند به وسیله تو به آنها نفع برساند و به تو اجر دهد؟». گفت: رفتم تا اینکه نزد برادرم انیس آمدم، گفت: چه کردی؟ گفت: گفتم: من مسلمان شده ام و تصدیق کرده ام. گفت: من از دین تو بیزار نیستم، (یعنی از دین تو متنفر نیستم) من مسلمان شده ام و تصدیق کرده ام. سپس نزد مادرمان آمدیم، گفت: من از دین شما بیزار نیستم، من مسلمان شده ام و تصدیق کرده ام. حرکت کردیم تا اینکه نزد قوم خود غفار رسیدیم. گفت: بعضی از آنها قبل از اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه بیاید مسلمان شدند، و خفاف بن ایماء بن رحضه غفاری که در آن روز سرورشان بود، برای آنها امامت می کرد، و بقیه گفتند: وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد مسلمان می شویم. گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و بقیه مسلمان شدند. گفت: قبیله "اسلم" آمدند و گفتند: ای رسول خدا، ما برادرانمان هستیم، بر همان چیزی که آنها مسلمان شده اند، مسلمان می شویم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خداوند غفار را بیامرزد و اسلم را در پناه خود نگه دارد». ابوذر غفاری رضی الله عنه در سال 32 هجری/ 652 میلادی در ربذه تنها درگذشت، همانطور که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر داده بود.
شنوندگان گرامی:
بعد از این ارائه مختصر و خلاصه ای کوتاه درباره زندگی صحابه جلیل القدر ابوذر غفاری رضی الله عنه، تعدادی از نصیحت های او که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آموخته بود را خدمت شما عرض می کنیم: ابو نعیم در کتابش "حلیة الاولیاء" می گوید: عثمان بن محمد العثمانی برای ما روایت کرد، ابوبکر اهوازی برای ما روایت کرد، حسن بن عثمان برای ما روایت کرد، محمد بن ادریس برای ما روایت کرد، محمد بن روح برای ما روایت کرد، عمران بن عمر از سفیان ثوری برای ما روایت کرد، گفت: ابوذر غفاری در کنار کعبه ایستاد و گفت: ای مردم من جندب غفاری هستم، به سوی برادر خیرخواه مهربان بشتابید، مردم اطرافش را گرفتند، گفت: اگر یکی از شما بخواهد به سفر برود، آیا توشه ای برنمی دارد که او را اصلاح کند و به او برساند؟ گفتند: آری، گفت: پس سفر راه قیامت دورتر از آن چیزی است که می خواهید، پس از آن چیزی بردارید که شما را اصلاح کند، گفتند: چه چیزی ما را اصلاح می کند؟ گفت: «حجی را برای کارهای بزرگ انجام دهید، روزی را که گرمای آن شدید است برای طولانی بودن روز قیامت روزه بگیرید، دو رکعت در تاریکی شب برای وحشت قبر نماز بخوانید، سخن خیری بگویید یا سخن بدی را سکوت کنید برای ایستادن در روزی بزرگ، از مالت صدقه بده شاید از سختی آن نجات پیدا کنی، دنیا را دو مجلس قرار بده: مجلسی در طلب آخرت، و مجلسی در طلب حلال، و سومی به تو ضرر می رساند و نفعی نمی رساند، آن را نخواه. مال را دو درهم قرار بده: درهمی که برای خانواده ات از راه حلال خرج می کنی، و درهمی که برای آخرتت پیش می فرستی، و سومی به تو ضرر می رساند و نفعی نمی رساند، آن را نخواه. سپس با بلندترین صدایش فریاد زد: ای مردم حرصی شما را کشته است که هرگز به آن نخواهید رسید».
شنوندگان گرامی: از حسن توجه شما سپاسگزاریم، وعده ما با شما در قسمت بعدی ان شاء الله، تا آن زمان و تا دیدار دوباره شما، شما را در پناه خدا و حفظ و امان او می سپاریم، و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
نوشته شده برای رادیو دفتر رسانه ای مرکزی حزب التحریر
استاد محمد احمد النادی - ایالت اردن
28/8/2014 م